نمی دانم خطا کردم غزلهایم نمی خوانی
کجایی هر شب از هجرت مثال شمع می سوزم
درآن تنهایی نمناک براهت چشم می دوزم
به یاد قصه ی عمرم ته شب می کشم فریاد
ز هم آغوشیم با غم سعادت های بی بنیاد
خدا داند که من بی تو هزاران بار می میرم
نشانت عاشق دیرین زهر دلدار می گیرم
شنیدی دفتر دل را نوشتم دفتر پاییز ؟
به شبهای خزان بی تو شدم پیمانه ای لبریز
نه!حتی گوشه ی عزلت من از یادت نمی کاهم
تمام صحبتم از تو دگر عشقی نمی خواهم
ببین در غربت چشمم هزاران پرسش و تردید
که در اشعار جانسوزم سر انگشت زمان پیچید
بیا کز گفتن نامت قلم شرمنده می گردد
اسیر عشق تو قلبش ز شور آکنده می گردد.









